تبليغاتX
اكنون


اكنون

ساده مي گذارمت ...

 

دست هاي قدرتمندي  زمين را مي چرخاند ، همان دست هاي خون آلود و متعفني كه تلاششان براندازي بشريت است . و هم پیمان با اهريمن است ، و اهريمن در حال بلوغ ، واي بر آدمها كه از بهشت به زمين سقوط كردند و حالا از زمين به كجا ؟

 ‌آدم ها  مهره های سوخته ای هستند كه دور از همه ي حقايق به زندگي نباتي شان مشغول اند و چون من و تو به گذراندن مي انديشند ، فقط به گذراندن .

و آن دست هاي قدرت مند ، هر روز و هر ساعت و هر لحظه در تلاش براي نفوذ بر ريشه هاي ذهن ماست . و من و تو چه بي خبر و كودكانه به بادبادك هاي متظاهر خندان دل بسته ايم . به پوشال ها تكيه كرده ايم و به كابوس ها اعتماد .

و جاهليت كه در پس خوش خيالي ما خشكيده است ، در پيرامون ما موذيانه ريشه مي دواند و عصر جاهليت متمدن را رقم مي زند . اهريمن بزرگ مي شود ، اهريمن همه را احاطه مي كند و ما سرمست و نا آگاه ، خيره و كور ، دست بسته و بيكار ، به صبح مي انديشيم .

و صبح كه هرگز نخواهد آمد ، و هرگز كس بيدار نخواهد شد مگر اينكه سيلي محكمي را به گوش فلسفه زندگيمان بكوبيم ، تا از توهم ، از رويا از خلسه بيرون جهيم و بفهميم كه عصر ، عصر زيبايي ها نيست ، عصر زيبا كشي هاست .

چه تنهاست او كه در انتظار است و چه حيرانند عقربه هاي مجنون تاريخ براي توقف .و در ميان اين جمعيت متلاطم متراكم يعني حتي فقط سيصد و سيزده آدم پيدا نمي شود؟

و آدميت سقوط مي كند ، و آدم ها آدمك مي شوند .

پناه بر او از شر دست هاي قدرتمندي كه در فكر براندازي بشريت است ...


ما را به تكاني ، بتكان از اين خواب ...

چهارشنبه 1390/10/21 | 19:36 | فاطمه | |

 

...تمام كوچه و بازار را ، تمام خيابان ها را ، دويدم

تو اما تنها يك گوشه اي ارام ، خيره ايستاده بودي

و من در تكاپوي تو ، تمام دنيارا ، تمام افكارو احساس هارا زير و رو كرده بودم...

 

چون طفلي كه مادر را گم كرده باشد ، در بين شلوغي غريبه هايي كه نگاهم مي كردند با بغض قدم زدم و چشمانم همه را ، حتي اسباب بازي هاي قشنگ را زشت ديد ، و تو را... تنها تو را  خواست ، دلم در بين هق هق هايش قول داد كه كودك خوبي باشد ، قول داد كه گوشه ي چادرت را محكم بگيرد ، و هرگز حتي به بهانه ي ديدن زيباترين عروسك ها هم رهايش نكند.

تو را ناگاه از پشت گريه ها ديدم و تسكين يافتم.

 صبورانه به دلواپسيم نگريستي،و من زير بار نگاهت كودكانه، سرخ شدم  .

دستم را محكم گرفتي ، كه دوباره رها نشوم ،كه دوباره بين اين شلوغي ها گمت نكنم ، اما بادبادك هاي رنگي ، چرخ فلك ها ي غول پيكر ، تاب و سر سره هاي وسوسه انگيز، قاپ دلم را دزديدند و مرا به سمت خود كشيدند ،به بازي مشغول شدم و فراموش كردم كه نيستي اما همين كه از روي تاب، زمين خوردم و زانويم خراش برداشت ، دلم فرو ريخت و تازه بود كه فهميدم باز تنها هستم و گم .

توي تاريكي ها، بين صداي پچ پچ ها و رقص سايه ها ، زمين گير شدم،و كابوس لولوها احاطه ام كرد، حالا حتي تاب ها و سر سره ها هم بي معني اند . دلم تو را جيغ مي كشد . آن هم يك جيغ بنفش* .

سر بر زانو مي نهم .ديگر پيدا نمي شوم .خودم را دوست ندارم ،خودم را دوست ندارم چون " م ن يك طفل چموش و سركشم ".

باران مي بارد و خيس مي كند مرا. با باران هم نوا مي شوم . به هق هق ابرها مي پيوندم ، نفسم به شماره مي افتد و حس مي كنم نبضي را توي گردنم . انگار همين جايي و حتي نزديك تر...

دستي بر شانه ام مي نشيند ، سرم را بالا مي آورم ، صبورانه نگاهم مي كني و من باز زير بار نگاهت  كودكانه سرخ مي شوم.

 

به فكر من باش ، چون به فكر خود نيستم.

 

پنجشنبه 1390/09/03 | 15:56 | فاطمه | |

 

در پي اتفاق بزرگ سالگرد تولد ويلاگ عزيزم، دوست عزيزتر از جانم F.Rشعري بس قصار و ادبي سروده است كه تقديم همه دوست داران و هواداران اين باشگاه ملي مي شود!

به ادامه مطلب رجوع بفرماييد.


ادامه مطلب
چهارشنبه 1390/08/25 | 12:56 | فاطمه | |

و دوباره پاییز و کلاغ ها ... که چون چادری بر لختی تن درختها حجاب می شوند ... پاییز را دوست دارم هرچند که گاهی با خمیازه عجین است اما رمزهایی دارد که هر چشمی نمی بیند و هر ذهنی درک نمی کند . باید بتوانی با او همدلی کنی ( یکی از اصول مشاوره از دیدگاه راجرز همدلی با مراجع است که بدین طریق مراجع اعتمادش جلب می شود و راز و رمزهایش را بازگو می کند ) .

اگربدانی که چه حرفهای نابی برای گفتن دارد . حرفهایی پر از دلدادگی و عطوفت .

اوایل پاییز است و همه ی رنگ ها در طبیعت موج می خورد ، سبز پررنگ و کم رنگ ، نارنجی و زرد، بنفش و صورتی ، قهوه ای و آجری که در یک بک گراند خیلی حرفه ای از ترکیب آبی ها که همان آسمان باشد ،در عرض چند ثانیه مدهوشت می کند. رویایی است { درجه رویایی بودنش مثل خواب های دوران کودکی است.

گاهی نم نمک بارانی می بارد و گاهی نرم نرمک بادی می وزد و درخت ها که مست ودیوانه تلو تلو می خورند ، و چه موسیقی خوش نوا تر از صدای درخت ها ، که چون صدای امواج دریا در یک سکوت مخملی بر ذهنت آرامش می پاشد .

هیچ چیز به اندازه طبیعت صادق و بی ریا نیست ، همه چیزش درست و به جاست و همیشه بر وظیفه اش پایبند است .اما در عوض انسان... که هرچه بیشتر پیش می رود بیشتر پس می رود ! هر اندازه که از طبیعت دور می شود بیشتر دروغ می گوید. که ما از طبیعتیم ...یک طبیعت خالص ، اما چقدر در طبیعتیم ؟ (خیلی خودمان را بیشتر از آن می دانیم سعی کرده ایم حسابی جدا و بیگانه شویم ، آنقدر هم متفکریم که طبیعت می سازیم تا در طبیعت باشیم اما  دورش حصار میکشیم و می نویسیم لطفا وارد چمن نشوید )

(استادمان می گفت ، انسان خائن ترین مخلوق خداوند است که هم به خودش ، هم به دیگران ، هم پیرامونش و از همه بالاتر به خدایش خیانت می کند . انسانی که روزی از اسب تندترمی دویده حالا نای راه رفتن ندارد ، حالا حتی حاضر نیست برای سلامتی اش هم که شده کمی در طبیعت پیاده روی کند و از آن رو که بسیار تنبل است برای خودش ترد میل ساخته تا مجبور باشد روی آن بدود .)

پاییز آمده است مثل هزار هزار همیشه ای که می آید ، برگ ریزان دارد شروع میشود و من عاشق این لحظه ام ، برگ های نرم و نازک اول پاییز که همچون قطرات اشکی از چشمان شاخه ها آرام و بی صدا فرو می ریزند .کاش می توانستم تکالیفم را از روی همین برگ ها مشق کنم کاش من زبان طبیعت را می فهمیدم . انگار خدا در جان همین درختها ، همین برگ های رنگارنگ آرمیده  .

مثل یک لبخند؛ ساده ... مثل یک بغض؛ دشوار ... پاییز عین یک معماست .


سالن مطالعه پردیس . میز کنار پنجره . پنج شنبه 28/7/90

به امید خواندن درس.

نکته : آکولادها و پرانتزهای موجود در متن ، نتیجه جزوه نویسی های بی امان است .

پنجشنبه 1390/08/19 | 21:49 | فاطمه | |

 

 با تو به دنیا می آید . با تو  بزرگ می شود و آرام آرام قد می کشد .قد می کشد و قدبلندتر از کاج پیری می شود که گوشه خیالت بیتوته کرده .حالا آن قدر بزرگ شده که لازم است برای دیدنش سرت را بسیار بالاببری، سرت را بسیار بالا ببری و شاخ و برگهایش را ... خنده هایش را  و قطرات اشکش را ببینی. .

او از تو خیلی دور شده و از تو فاصله دارد و این شکاف دلخورت می کند، طوري كه با او بيگانه مي شوي .می خواهی از آن بالا بروی تا بتوانی دم گوشش یواشکی چیزی بگویی ... اما او آنقدر وسیع است که تمام پیرامونت را تسخیر کرده .

تمام پیرامونت را تسخیر کرده و تو در آن فضای محدود احساس خفگی می کنی .از او بدت می آید ... ازش بیزار می شوی ، دنبال تبر راه می افتی تا بیاوری و از هم بدری او را و راهی برای خودت بگشایی.که به آن طرفش عبور کنی و نفس بکشی  و فکر کنی که چه  آزادی !!!

یادت می رود با تو بود ... از اول اول . که از اول اول دوستش داشتی ... عاشقش بودی ... و او عاشق تر از تو ...هر کجاي دنيا  كه خواب رفتي ...مثل ساعتي زنگ زد و بيدارت كرد ...

سوراخش می کنی و از او عبور می کنی، به آن طرف که می رسی دردی تمام قلبت را فرا می گیرد ،نفست به سكسكه مي افتد ، انگار كه داري ذوب مي شوي ... داري تمام مي شوي... 

خوب که نگاه می کنی ،می بینی سوراخی بر سینه ات نقش بسته ،سرت به دَوَران می افتد و سقوط می کنی ،سقوط می کنی و به زمین می خوری ،به زمین می خوری و به تنومندی او فکر میکنی و به كوچكي خودت .

 تازه مي فهمي تو بودي كه كوچك شدي ... آن قدر كوچك كه تاب ديدن قداست خودت را نداشتي . تو بالای سرت سقف ساختی اما او سقفش آسمان بود ،سقفش آسمان بود و اگر جا داشت بالاتر هم می رفت تا سرش توی دامان خدا برسد.

فراموش كردي كه به خودت رشك نورزي و بیشتر بزرگ شوی ،بيشتر بزرگ شوي تا دستت ، پیچکی شود و به دور دستان خدا پبچ بخورد،تو بايد اندازه روح خودت مي بودي ...درست اندازه يك معجزه... همان معجزه اي كه در آستانه اتفاق بود.

 به سايه ها اعتماد نكن ... وقتي كه از جنس آفتابي...

یکشنبه 1390/07/17 | 20:40 | فاطمه | |

www . night Skin . ir